ملیکای مامانملیکای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره
بابا مسعودبابا مسعود، تا این لحظه: 38 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره
مامان سارامامان سارا، تا این لحظه: 38 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

نفس مامان

روز تولد ملیکا جونم

سلام فرشته ناز مامان ، بعد چهارماه وقت کردم بیام خاطره روز زایمانم و بدنیا اومدن تو فرشته نازنینم رو بنویسم هفته آخر بارداریم خیلی هفته بدی بود، همش خبرای بد بم میرسید شنبه که رفته بودم دکتر برای چکاپهای آخر، موقع برگشتن فهمیدم صمیمیترین دوست دوران دبیرستانم که سه ماه بود مریض شده بود، از دنبا رفته، خیلی بهم ریختم . گریه کردم ولی از طرفی هم نگران سلامتی شما عزیز دلم بودم و نمیتونستم زیاد گریه کنم، روز سه شنبه 13 مرداد هم متاسفانه خبر فوت دایی بزرک بابایی رو شنیدیم ،قرار بود فردا صبحش یعنی 14 مرداد بابایی با مامان جون برن تشییع جنازه ، ولی صبح که من از خواب بیدار شدم احساس درد شدید داشتم و فهمیدم فرشته کوچولوم قراره زودتر بیاد بغلم، به ب...
12 آذر 1394

ملیکا جونم مامانی منتظر دیدن روی ماهته

سلام دختر گلم، فرشته ناز من، حالت خوبه عزیزکم، مامان بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهته، یکشنبه 21 تیر نوبت سونوگرافی داشتم تا دکتر وضعیتت رو بررسی کنه! فرشته کوچولوی من وزنت 2کیلو و ششصد گرم شده عزیزم! الهی مامان قربونت بره. همه چیز هم خوب بود و خیال مامانی راحت شد از سلامت شما. حالا چهارشنبه 31 تیر هم نوبت دکتر بعدیمه تا خانم دکتر بعد معاینه بگن حدودا چند روز دیگه شما میای بغل مامانی. خلاصه که روزای آخر خیلی سخت میگذره عزیزم و مامان سخت دلتنگته، بابایی هم حسابی بی تابی میکنه و میگه پس کی ملیکا جونمون دنیا میاد! مامان ببخشید فرصت نکردم عکسای اتاقت رو بریزم رو لپ تاپ تا رو وبت آپلود کنم عزیزم، حتمادر اسرع وقت این کارو میکنم عزیزم! دو...
27 تير 1394

فرشته ناز من تاخیر منو ببخش

سلام دختر قشنگم، مامان منو ببخش که خیلی وقته برات ننوشتم، این چند ماه که وبت رو آپدیت نکردم، به چند دلیل، هم اینکه سر کار نمیرم و کامپیوتر ندارم دم دست، با گوشی هم یکم سخته، بعدم حسابی سنگین شدم و همش بی جونم، میدونم اینا اصلا دلیل خوبی برای کوتاهی من نیست، شرمند عزیز دلم، امیدوارم ببخشی ، حالا از این مدت برات میگم عزیزم، ۱۶ اردیبهشت عروسی خاله سحر بود و ما حسابی درگیر کارای عروسی، هر چند من بخاطر شرایطم نتونستنم به خاله جون خیلی کمک کنم، و خیلی شرمندش شدم ، طفلی همه کارا افتاد گردن خودش، و تو همه کارا دست تنها بود!  راستی یک هفته قبل عروسی خاله سحر فهمیدیم که خاله هدا هم نی نی تو راهی داره، هورااا، تو صاحب یه دختر خاله با پسر حال...
19 تير 1394

سونوی آنومالی

سلام نفس مامان، دختر قشنگم، امروز میخوام از روز سونو آنومالی و ماجراهای بعدش برات تعریف کنم عزیزکم، برای تاریخ ۲۶ اسفند ۹۳ ساعت ۴ از سونوگرافی دکتر حاجی مقصود نوبت داشتم، ولی چون همزمان شده بود با چهارشنبه سوری چند روز قبلش تماس گرفتن و نوبت رو انداختن برای ساعت ۲! منم زودتر از شرکت مرخصی گرفتم و برای ساعت ۲ خودم رو رسوندم، بابا مسعودم که جایی مشغول کار بود قول داد خودش رو زود برسونه. سا عت ۳ نوبتم شد و رفتم داخل، ولی شما خانوم خانوما عزیز دل مامان طوری خوابیده بودی که دکتر نمیتونست کارش رو انجام بده بخاطر همین گفت برو یه چیز شیرین بخور و یک ربع پیاده روی کن و دوباره برگرد، منم تا رفتم سوپری که بستنی بخرم بابا مسعود هم خودش رو رسوند ...
9 فروردين 1394

سونو ان تی

سلام عزیز دل مامان، خوبی فرشته ناز من  امروز میخوام از روز سونو ان تی برات بگم ، 3 هفته زودتر برای گرفتن نوبت اقدام کردم ، دوستای گلم  یه سونو گرافی تو تهران رو بم معرفی کردن که جزء معدود سونوهاییه که جنسیت رو تو هفته 12 میگه! منم که بی صبرانه منتظر بودم ببینم هدیه قشنگی که خدا بم داده چیه! در ضمن تو شهر خودمون سونو غربالگری رو خوب انجام نمیدادن، به خاطر همین برای 8 بهمن از سونو گرافی خانم دکتر الماسیان نوبت گرفتم، البته دوست گلم یاسی جون زحمتش رو کشید. چهارشنبه 8 بهمن ساعت 6 صبح با بابایی راه افتادیم به سمت تهران  ، نوبتمون ساعت 4 عصر بود ولی ساعت 12:30 از بیمارستان تماس گرفتن که اگه میتونید برای 1:30 تا 2 خودتون رو ب...
15 بهمن 1393

روزی که مامان از تپش قلب نی نی مطمئن شد

سلام نی نی ناز من! نفس مامان، روززی که رفتم دکتر دقیقا شما 4 هفته بودی، دکتر گفت دقیقا برای دو هفته دیگه برو سونو واژینال تا ان شا الله از قلبش مطمئن بشی، منم رفتم و از سونوگرافی وقت گرفتم برای 29 آذر! دلم میخواست برای شب یلدا که همه خانواده دور هم جمعند، خبر تپش قلب ناز تو فرشته مهربونم رو به همه بدم! ولی متاسفانه بدلیل یه مشکلاتی نتونستم اون روز برم سونوگرافی ، ولی به دلیل شهادت پیامبر هم مراسم شب یلدا تو خونه مامان جون افتاد دقیقا 3 دی! منم همون روز 3 دی رفتم مطب  تا خانم دکتر مهربون خودش با دستگاه سونو مطب منو سونو کنه! خدارو شکر اول وقت رسیدم و هنوز بیمارا نیومده بودن و لی خانم دکتر بود، خلاصه اولین نفر رفتم داخل! و برای خانم دکتر ...
10 دی 1393

اولین روزی که فهمیدم تو اومدی تو دل مامان

نفسم ، همه زندگیم سلامممم، خوبی عزیز دلم مامان؟ مامانی میخوام از اولین روزی برات بگم که فهمیدم مهمون دل مامان شدی! اون روز چهارشنبه بود و 12 آذر، من شرکت بودم و شدیدا دلم میخواست زودتر بفهمم که اومدی یا نه!!! هیچ کس شرکت نبود منم از موقعیت استفاده کردم و سریع رفتم داروخانه پایین شرکت و دوتا بی بی چک گرفتم!!! اولی رو تست کردم ولی خراب بود! هیچ کدوم از خطاش ظاهر نشد!!! منم حسابی اعصابم خورد شد!!! ولی طاقت نیاوردم و 10 مین بعد دومی رو تست کردم! وای خدای من چی میدیدم، خیلی سریع دوخطش ظاهر شد!!!! لحظه به لحظه هم پررنگ تر میشد!!! دلم میخواست از ذوق گریه کنم، سریع به دوستای نی نی سایتیم خبر دادم! اونا هم کلی ذوق کردن! بعدش بابایی اس ام اس د...
9 دی 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس مامان می باشد