روز تولد ملیکا جونم
سلام فرشته ناز مامان ، بعد چهارماه وقت کردم بیام خاطره روز زایمانم و بدنیا اومدن تو فرشته نازنینم رو بنویسم هفته آخر بارداریم خیلی هفته بدی بود، همش خبرای بد بم میرسید شنبه که رفته بودم دکتر برای چکاپهای آخر، موقع برگشتن فهمیدم صمیمیترین دوست دوران دبیرستانم که سه ماه بود مریض شده بود، از دنبا رفته، خیلی بهم ریختم . گریه کردم ولی از طرفی هم نگران سلامتی شما عزیز دلم بودم و نمیتونستم زیاد گریه کنم، روز سه شنبه 13 مرداد هم متاسفانه خبر فوت دایی بزرک بابایی رو شنیدیم ،قرار بود فردا صبحش یعنی 14 مرداد بابایی با مامان جون برن تشییع جنازه ، ولی صبح که من از خواب بیدار شدم احساس درد شدید داشتم و فهمیدم فرشته کوچولوم قراره زودتر بیاد بغلم، به ب...
نویسنده :
sara
0:34




