ملیکای مامانملیکای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره
بابا مسعودبابا مسعود، تا این لحظه: 38 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره
مامان سارامامان سارا، تا این لحظه: 38 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

نفس مامان

سونوی آنومالی

1394/1/9 16:07
نویسنده : sara
798 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نفس مامان، دختر قشنگم، niniweblog.comامروز میخوام از روز سونو آنومالی و ماجراهای بعدش برات تعریف کنم عزیزکم، برای تاریخ ۲۶ اسفند ۹۳ ساعت ۴ از سونوگرافی دکتر حاجی مقصود نوبت داشتم، ولی چون همزمان شده بود با چهارشنبه سوری niniweblog.comچند روز قبلش تماس گرفتن و نوبت رو انداختن برای ساعت ۲! منم زودتر از شرکت مرخصی گرفتم و برای ساعت ۲ خودم رو رسوندم، بابا مسعودم که جایی مشغول کار بود قول داد خودش رو زود برسونه. سا عت ۳ نوبتم شد و رفتم داخل، ولی شما خانوم خانوماعزیز دل مامان طوری خوابیده بودی niniweblog.comکه دکتر نمیتونست کارش رو انجام بده بخاطر همین گفت برو یه چیز شیرین بخور و یک ربع پیاده روی کن niniweblog.comو دوباره برگرد، منم تا رفتم سوپری که بستنی بخرم بابا مسعود هم خودش رو رسوندniniweblog.com، خلاصه بعد یه ربع با بابا جونی دوباره رفتیم داخل، و بابایی دوباره از دیدن روی ماه شما کلی هیجان زده شدniniweblog.com، من به دکتر گفتم که چون تو سونو اول طول سرویکس رو برام چک نکردن اگه ممکنه این سری بم طول سرویکس رو اعلام کنن، چون یکی از دوستای عزیزم، بخاطر بی احتیاطی دکترش و این مشکل تو ماه ۶ پسر گلش رو از دست داده بودniniweblog.com، و به من تاکید کرده بود حتما این سری از دکتر بپرسم، دکترم بخاطر اصرار من طول سرویکس رو اندازه گرفت، و در آخر هم روی دختر بودن شما تاکید کرد، الهی فدات بشه مامانniniweblog.com

بعد اینکه جواب سونو رو گرفتم چون روز آخر کاری دکترم تو مطب بود خیلی سریع خودم رو رسوندم مطب niniweblog.comتا دکترم جواب سونو رو ببینه و خیالم از سلامت شما راحت بشه، آخه دیدم تو برگه سونو طول سرویکس رو ۲۹ زده بود و قبلا خونده بودم که زیر ۳۰ میلیمتر خطرناکه! چند دقیقه بعد از اینکه وارد مطب شدم خانم دکتر اومد و منشی اول از همه جواب سونو من رو برد و نشون دکتر داد، بعد از چند دقیقه خانم منشی منو صدا زد و گفت خانم دکتر باتون کار دارن! فهمیدم سر قضیه طول سرویکسه!niniweblog.com

وارد اتاق خانم دکتر که شدم گفت نمیتونیم ریسک کنیم و حتما باید سرکلاژ بشی تا خدایی نکرده خطری متوجه گل دخترت نشه! منم گفتم که هر جور خودتون صلاح میدونین، و قرار شد فردا صبح اول وقت برم بیمارستان و پذیرش بشم تا خانم دکتر niniweblog.comبین عملهای سزارینش، عمل سرکلاژ منم انجام بده! از یه طرف نگران شما بودم، و اینکه دم عید بودniniweblog.com و مامان جون و خاله ها بخاطر این مشکل من مجبور میشدن علاوه بر انجام دادن کارای خونه خودشون و من niniweblog.com، تو بیمارستان هم همراه من باشن ! از طرف دیگه خوشحال بودم که بخاطر پیگیری دوستای گلم این مشکل رو فهمیدم و خداروشکر از پیامدهای بد بعدیش جلوگیری میشه!

خدا رو شکر فردای اون روز عملم به راحتی و بدون هیچ عوارض جانبی بخوبی انجام شد، فقط طفلی مامان جون و خاله سحر بخاطر موندن پیش من خیلی وقتشون گرفته شد. دست گلشون درد نکنه که همیشه همراه و پشتوانه من هستنniniweblog.com

فقط دکتر گفت که از این بعد ایستادن و پیاده روی برام ممنوعه که یکم کار رو سخت میکنه، ولی خاله های گلت قول دادن تو خرید سیسمونی و کارای دیگه کمکم کنن! خدا خیلی منو شما رو دوست داره که خاله های به این ماهی داری قشنگ مامان! niniweblog.com

niniweblog.com

راستی یادم رفت بگم اولین تکون شما  رو روز ۱۸ اسفند که با بابا مسعود رفته بودیم خرید ، حس کردم، اون لحظه قشنگترین و رویایی ترین لحظه زندگی من بودniniweblog.com، از اون روز به بعد هم هر روز با حرکتای شما من و بابایی کلی قربون صدقت میریم نازنین مامان.

niniweblog.com

در ضمن اسمت رو هم قطعی کردیم و به خاله ها و مامان جون اعلام کردیم، ملیکا خانوم اسم قشنگت رو بابا مسعود پیشنهاد داد و من موافقت کردم، معنی اسمت هم میشه فرشته! niniweblog.comفرشته زندگی ما بیصبرانه منتظر لحظه تولدت هستیم عزیز دل مامان 

پسندها (2)

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس مامان می باشد