سونوی آنومالی
سلام نفس مامان، دختر قشنگم،
امروز میخوام از روز سونو آنومالی و ماجراهای بعدش برات تعریف کنم عزیزکم، برای تاریخ ۲۶ اسفند ۹۳ ساعت ۴ از سونوگرافی دکتر حاجی مقصود نوبت داشتم، ولی چون همزمان شده بود با چهارشنبه سوری
چند روز قبلش تماس گرفتن و نوبت رو انداختن برای ساعت ۲! منم زودتر از شرکت مرخصی گرفتم و برای ساعت ۲ خودم رو رسوندم، بابا مسعودم که جایی مشغول کار بود قول داد خودش رو زود برسونه. سا عت ۳ نوبتم شد و رفتم داخل، ولی شما خانوم خانوماعزیز دل مامان طوری خوابیده بودی
که دکتر نمیتونست کارش رو انجام بده بخاطر همین گفت برو یه چیز شیرین بخور و یک ربع پیاده روی کن
و دوباره برگرد، منم تا رفتم سوپری که بستنی بخرم بابا مسعود هم خودش رو رسوند
، خلاصه بعد یه ربع با بابا جونی دوباره رفتیم داخل، و بابایی دوباره از دیدن روی ماه شما کلی هیجان زده شد
، من به دکتر گفتم که چون تو سونو اول طول سرویکس رو برام چک نکردن اگه ممکنه این سری بم طول سرویکس رو اعلام کنن، چون یکی از دوستای عزیزم، بخاطر بی احتیاطی دکترش و این مشکل تو ماه ۶ پسر گلش رو از دست داده بود
، و به من تاکید کرده بود حتما این سری از دکتر بپرسم، دکترم بخاطر اصرار من طول سرویکس رو اندازه گرفت، و در آخر هم روی دختر بودن شما تاکید کرد، الهی فدات بشه مامان.gif)
بعد اینکه جواب سونو رو گرفتم چون روز آخر کاری دکترم تو مطب بود خیلی سریع خودم رو رسوندم مطب
تا دکترم جواب سونو رو ببینه و خیالم از سلامت شما راحت بشه، آخه دیدم تو برگه سونو طول سرویکس رو ۲۹ زده بود و قبلا خونده بودم که زیر ۳۰ میلیمتر خطرناکه! چند دقیقه بعد از اینکه وارد مطب شدم خانم دکتر اومد و منشی اول از همه جواب سونو من رو برد و نشون دکتر داد، بعد از چند دقیقه خانم منشی منو صدا زد و گفت خانم دکتر باتون کار دارن! فهمیدم سر قضیه طول سرویکسه!.gif)
وارد اتاق خانم دکتر که شدم گفت نمیتونیم ریسک کنیم و حتما باید سرکلاژ بشی تا خدایی نکرده خطری متوجه گل دخترت نشه! منم گفتم که هر جور خودتون صلاح میدونین، و قرار شد فردا صبح اول وقت برم بیمارستان و پذیرش بشم تا خانم دکتر
بین عملهای سزارینش، عمل سرکلاژ منم انجام بده! از یه طرف نگران شما بودم، و اینکه دم عید بود
و مامان جون و خاله ها بخاطر این مشکل من مجبور میشدن علاوه بر انجام دادن کارای خونه خودشون و من
، تو بیمارستان هم همراه من باشن ! از طرف دیگه خوشحال بودم که بخاطر پیگیری دوستای گلم این مشکل رو فهمیدم و خداروشکر از پیامدهای بد بعدیش جلوگیری میشه!
خدا رو شکر فردای اون روز عملم به راحتی و بدون هیچ عوارض جانبی بخوبی انجام شد، فقط طفلی مامان جون و خاله سحر بخاطر موندن پیش من خیلی وقتشون گرفته شد. دست گلشون درد نکنه که همیشه همراه و پشتوانه من هستن.gif)
فقط دکتر گفت که از این بعد ایستادن و پیاده روی برام ممنوعه که یکم کار رو سخت میکنه، ولی خاله های گلت قول دادن تو خرید سیسمونی و کارای دیگه کمکم کنن! خدا خیلی منو شما رو دوست داره که خاله های به این ماهی داری قشنگ مامان! .gif)
.gif)
راستی یادم رفت بگم اولین تکون شما رو روز ۱۸ اسفند که با بابا مسعود رفته بودیم خرید ، حس کردم، اون لحظه قشنگترین و رویایی ترین لحظه زندگی من بود
، از اون روز به بعد هم هر روز با حرکتای شما من و بابایی کلی قربون صدقت میریم نازنین مامان.
.gif)
در ضمن اسمت رو هم قطعی کردیم و به خاله ها و مامان جون اعلام کردیم، ملیکا خانوم اسم قشنگت رو بابا مسعود پیشنهاد داد و من موافقت کردم، معنی اسمت هم میشه فرشته!
فرشته زندگی ما بیصبرانه منتظر لحظه تولدت هستیم عزیز دل مامان



سونوی آنومالی 

