ملیکای مامانملیکای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره
بابا مسعودبابا مسعود، تا این لحظه: 38 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره
مامان سارامامان سارا، تا این لحظه: 38 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

نفس مامان

سونو ان تی

1393/11/15 10:42
نویسنده : sara
229 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دل مامان، خوبی فرشته ناز من niniweblog.com

امروز میخوام از روز سونو ان تی برات بگم ، 3 هفته زودتر برای گرفتن نوبت اقدام کردم ، دوستای گلم  یه سونو گرافی تو تهران رو بم معرفی کردن که جزء معدود سونوهاییه که جنسیت رو تو هفته 12 میگه! منم که بی صبرانه منتظر بودم ببینم هدیه قشنگی که خدا بم داده چیه! در ضمن تو شهر خودمون سونو غربالگری رو خوب انجام نمیدادن، به خاطر همین برای 8 بهمن از سونو گرافی خانم دکتر الماسیان نوبت گرفتم، البته دوست گلم یاسی جون زحمتش رو کشید.niniweblog.com

چهارشنبه 8 بهمن ساعت 6 صبح با بابایی راه افتادیم به سمت تهرانniniweblog.com ، نوبتمون ساعت 4 عصر بود ولی ساعت 12:30 از بیمارستان تماس گرفتن که اگه میتونید برای 1:30 تا 2 خودتون رو برسونید!!! منم که بیصبرانه منتظر دیدن روی ماه تو فرشته نازم بودم خوشحال شدم و خودمون رو خیلی سریع رسوندیم بیمارستان! niniweblog.comخداروشکر زیاد شلوغ نبود و ما فقط 1 ساعت منتظر موندیم! و ساعت 2:30 صدامون زدن که بریم بالا! با بابایی وارد اتاق خانم دکتر شدیم! یه مانیتور بزرگ سمت چپ من بود که خانم دکتر گفت شما از اون مانیتور میتونید ببینید!

بابایی اولین بار بود شما رو میدید!niniweblog.com به محض اینکه خانم دکتر دستگاه رو روی شکم من گذاشت و من شما رو دیدم اینقدر هیجان زده شدم niniweblog.comکه سریع سرم رو به سمت بابا برگردوندم، خانم دکترم که خیلی بد اخلاق بود niniweblog.comگفت اگه دفعه دیگه تکون بخوری باید بری و شنبه دوباره بیای!!! منم از ترسم تا آخرش دیگه تکون نخوردم و فقط زیر لب قربون صدقه ات میرفتم!!!! قربون اون چشم و دهن نازت برم من مامانی ! اون لحظه ها از قشنگترین لحظه های عمر من بود! niniweblog.com خانم دکتراول گفت شما تو هفته 11 هستی و ما معمولا جنسیت رو از هفته 12 به بعد میگیم! ولی چند دقیقه بعد گفت البته احتمالاً دختره!!!   و دقایقی بعد گفت 100% دختره!!!!!niniweblog.com

اینم عکس شما که من عاشقشم و هر روز نگاهش میکنم

الهی من قربون دختر نازم بشم که مامانش رو منتظر نذاشت!!!! اینقدر ازشنیدن این خبر خوشحال شدم niniweblog.comکه دیگه رو زمین نبودم! حس میکردم دارم تو آسمونا راه میرم!niniweblog.com بلافاصله بعد بیرون اومدن از بیمارستان من سریع به مامان جون زنگ زدم این خبر خوب رو بشون دادم و بابایی به باباجون اینا زنگ زد و به اونا خبر داد!!!! و همه بینهایت خوشحال شدن!niniweblog.com

فردا صبحش هم با بابایی و خاله ندا و خاله هدا رفتیم برات یه عالمه خریدای خوشگل کردیم!!!! ایشالا هر چه زودتر بیای بغل مامان تا لباسارو تو تن خوشگلت ببینم!

راستی با بابایی شدیداً دنبال یه اسم خوشگل برای فرشته نازمون میگردیمniniweblog.com، ایشالا بزودی پیدا میکنیم، مامان و بابا عاشقتن دختر قشنگم! niniweblog.comمواظب خودت باششششششششش  niniweblog.com

پسندها (1)

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس مامان می باشد