روز تولد ملیکا جونم
سلام فرشته ناز مامان
، بعد چهارماه وقت کردم بیام خاطره روز زایمانم و بدنیا اومدن تو فرشته نازنینم رو بنویسم
هفته آخر بارداریم خیلی هفته بدی بود، همش خبرای بد بم میرسید شنبه که رفته بودم دکتر برای چکاپهای آخر، موقع برگشتن فهمیدم صمیمیترین دوست دوران دبیرستانم که سه ماه بود مریض شده بود، از دنبا رفته، خیلی بهم ریختم . گریه کردم
ولی از طرفی هم نگران سلامتی شما عزیز دلم بودم و نمیتونستم زیاد گریه کنم، روز سه شنبه 13 مرداد هم متاسفانه خبر فوت دایی بزرک بابایی رو شنیدیم ،قرار بود فردا صبحش یعنی 14 مرداد بابایی با مامان جون برن تشییع جنازه ، ولی صبح که من از خواب بیدار شدم احساس درد شدید داشتم و فهمیدم فرشته کوچولوم قراره زودتر بیاد بغلم، به بابایی گفتم وقرار شد قبل تشییع جنازه اول یه سر بریم بیمارستان تا وضعیت من بررسی بشه!
سریع رفتم دوش گرفتم
و ساک وسایل شما و خودم رو که از قبل آماده کرده بودم برداشتم، بابایی هم برام یه شیشه شربت زعفران غلیظ درست کردو با مامان جون راهی بیمارستان شدیم
، قبلش هم به باباجون و مامان نجمی خبر دادیم که شاید بابایی نتونه بره تشییع جنازه،خلاصه تا به بیمارستان رسیدیم ساعت 10 شده بود و دردای من شدید تر شده بود ولی قابل تحمل!
رفتم تالار زایمان و معاینه شدم و ماما گفت که باید بستری بشم؛و متاسفانه من نتونستم برگردم و با بابایی خداحافظی کنم، خلاصه بستری شدم و برام سرم وصل کردن و تو سرم آمپول فشار؛کم کم دردام شدید میشد و من درحال قدم زدن و خوندن سوره انشقاق بودم، یواش یواش اونقدر دردام شدید شد که اصلا نه توان راه رفتن داشتم و نه انشقاق خوندن، فقط سعی میکردم نفس عمیق بکشم تا دردا کمتر اذیتم کنه!
بالاخره ساعت 1/5 فول شدم و بردنم اتاق زایمان و دکترم اومد بالاسرم
! و شما فرشته ناز ودوست داشتنی من ساعت 14:20 بدنیا اومدی زندگی منو نورانی و پرامید کردی
!تقریبا نیم ساعت بعدش تورو آوردن تا بت شیر بدم،
که قشنگترین حس زندگیم رو تجربه کردم ! خدایا شکرت به خاطر ایکه منو لایق مادرشدن دیدی و این همه زیبایی و لذت رو به من چشوندی..gif)
اولین نفر خاله سحر
ساعت 4 اومد دیدن من همون تالار زایمان و کلی از دیدن شما ذوق کرد
! بقیه هم منتظر بودن برم تو بخش ! که متاسفانه چون بخش خصوصی تخت خالی نداشت خیلی طول کشید تا رفتم بخش!
تقریبا ساعت 5/5 از تالار زایمان خارچ شدم و مامان جون و خاله ندا و بابایی
با عموجان حبیب اومدن استقبالم تا ببرنم بخش، رفتیم داخل اتاق همه اومدن(خاله هدا و ایلیاو عسل و عمو مهدی و عمو رضا و خاله سمیرا و حدیث و ریحانه و ...) طفلیا یک ساعت منتظر مونده بودن تا من اومده بودم تو بخش.gif)
تا شب کلی دیگه اومدن یدنم از دوستای گلم گرفته تا عمه ها و زن عمو ها و دختر و پسر عموها ، غروب هم باباجون و مامان نجمی و عمه جون که تا اون موقع درگیر مراسم دایی محمود بودن اومدن دیدن شما و کلی ذوق شما رو کردن! دوست داشتنی مامان
از بابا شب خواستم مودم رو بیاره بیمارستان .خبر دنیا اومدن شما رو به دوستای گلم دادم تا همه رو خوشجال کنم!
فردا ظهر هم که 15 مرداد بود ، (پنجمین سالگرد ازدواج من و بابایی
) ساعت 2 ظهر مرخص شدیم و با تو فرشته کوچولوی نازم اومدیم خونه..gif)



روز تولد ملیکا جونم 
