ملیکای مامانملیکای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره
بابا مسعودبابا مسعود، تا این لحظه: 38 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره
مامان سارامامان سارا، تا این لحظه: 38 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

نفس مامان

روز تولد ملیکا جونم

1394/9/12 0:34
نویسنده : sara
110 بازدید
اشتراک گذاری

سلام فرشته ناز مامان niniweblog.com، بعد چهارماه وقت کردم بیام خاطره روز زایمانم و بدنیا اومدن تو فرشته نازنینم رو بنویسم

هفته آخر بارداریم خیلی هفته بدی بود، همش خبرای بد بم میرسید شنبه که رفته بودم دکتر برای چکاپهای آخر، موقع برگشتن فهمیدم صمیمیترین دوست دوران دبیرستانم که سه ماه بود مریض شده بود، از دنبا رفته، خیلی بهم ریختم . گریه کردمniniweblog.com ولی از طرفی هم نگران سلامتی شما عزیز دلم بودم و نمیتونستم زیاد گریه کنم، روز سه شنبه 13 مرداد هم متاسفانه خبر فوت دایی بزرک بابایی رو شنیدیم ،قرار بود فردا صبحش یعنی 14 مرداد بابایی با مامان جون برن تشییع جنازه ، ولی صبح که من از خواب بیدار شدم احساس درد شدید داشتم و فهمیدم فرشته کوچولوم قراره زودتر بیاد بغلم، به بابایی گفتم وقرار شد قبل تشییع جنازه اول یه سر بریم بیمارستان تا وضعیت من بررسی بشه!

سریع رفتم دوش گرفتمniniweblog.com و ساک وسایل شما و خودم رو که از قبل آماده کرده بودم برداشتم، بابایی هم برام یه شیشه شربت زعفران غلیظ درست کردو با مامان جون راهی بیمارستان شدیمniniweblog.com، قبلش هم به باباجون و مامان نجمی خبر دادیم که شاید بابایی نتونه بره تشییع جنازه،خلاصه تا به بیمارستان رسیدیم ساعت 10 شده بود و دردای من شدید تر شده بود ولی قابل تحمل!

رفتم تالار زایمان و معاینه شدم و ماما گفت که باید بستری بشم؛و متاسفانه من نتونستم برگردم و با بابایی خداحافظی کنم، خلاصه بستری شدم و برام سرم وصل کردن و تو سرم آمپول فشار؛کم کم دردام شدید میشد و من درحال قدم زدن و خوندن سوره انشقاق بودم، یواش یواش اونقدر دردام شدید شد که اصلا نه توان راه رفتن داشتم و نه انشقاق خوندن، فقط سعی میکردم نفس عمیق بکشم تا دردا کمتر اذیتم کنه! 

بالاخره ساعت 1/5 فول شدم و بردنم اتاق زایمان و دکترم اومد بالاسرمniniweblog.com! و شما فرشته ناز ودوست داشتنی من ساعت 14:20 بدنیا اومدی زندگی منو نورانی و پرامید کردیniniweblog.com!تقریبا نیم ساعت بعدش تورو آوردن تا بت شیر بدم، niniweblog.comکه قشنگترین حس زندگیم رو تجربه کردم ! خدایا شکرت به خاطر ایکه منو لایق مادرشدن دیدی و این همه زیبایی و لذت رو به من چشوندی.niniweblog.com

اولین نفر خاله سحرniniweblog.com ساعت 4 اومد دیدن من همون تالار زایمان و کلی از دیدن شما ذوق کردniniweblog.com! بقیه هم منتظر بودن برم تو بخش ! که متاسفانه چون بخش خصوصی تخت خالی نداشت خیلی طول کشید تا رفتم بخش!

تقریبا ساعت 5/5 از تالار زایمان خارچ شدم و مامان جون و خاله ندا و باباییniniweblog.com با عموجان حبیب اومدن استقبالم تا ببرنم بخش، رفتیم داخل اتاق همه اومدن(خاله هدا و ایلیاو عسل و عمو مهدی و عمو رضا و خاله سمیرا و حدیث و ریحانه و ...) طفلیا یک ساعت منتظر مونده بودن تا من اومده بودم تو بخشniniweblog.com

تا شب کلی دیگه اومدن یدنم از دوستای گلم گرفته تا عمه ها و زن عمو ها و دختر و پسر عموها ، غروب هم باباجون و مامان نجمی و عمه جون که تا اون موقع درگیر مراسم دایی محمود بودن اومدن دیدن شما و کلی ذوق شما رو کردن! دوست داشتنی مامان

از بابا شب خواستم مودم رو بیاره بیمارستان .خبر دنیا اومدن شما رو به دوستای گلم دادم تا همه رو خوشجال کنم! 

فردا ظهر هم که 15 مرداد بود ، (پنجمین سالگرد ازدواج من و باباییniniweblog.com ) ساعت 2 ظهر مرخص شدیم و با تو فرشته کوچولوی نازم اومدیم خونه.niniweblog.com

پسندها (1)

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس مامان می باشد